سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !
میدونین چی توی این دنیای وبلاگ نویسی این حقیر و شما رفقای گرامی جالبه ؟
اینش جالبه که وبلاگ همه تار عنکبوت بسته ، بعد همه به اون یکی میگیم ااااااا پس تو چرا آپ نمیکنی ؟!! ههههه
این بود که گفتیم ما یه آپی بنمائیم !
خب ، جونم واستون بگه که الان اصلا تو مود جدی نویسی نیستم و میخوام اجازه بدم وبلاگم یه درجه دیگه هم به قهقرای مسخرگی و لودگی سقوط کنه ! ههههه
البته با اجازه بزرگترها و پیش کسوت های مجلس ! ههههه
عرض به خدمت شما که این حقیر رو که میدونین چند وقت پیش ایران بودم .
سفر من به ایران خب خیلی طول کشید و طی این مدت مشکلات فراوانی گریبان این حقیر رو گرفته بودن .
خب هر مشکلی و دردی هم درمون مخصوص خودش رو داره .
مثلا درمون بعضی از دردام این بود که برم سرکوچه ، یه چیزی بخرم بیارم بخورم ! ههههه
بعضی از دردام هم با این چیزا حل نمیشد ! با ظرف شستنی ، جارو کردنی ، چیزی حل میشد !!! ههههههههههه
ولی خدایی این ظرف شستن کاربرد سنگینی داره ها !
اصلا آدم دردش یادش میره ! ههههه
اصلا کار خونه کلا باعث سلامتی آدم میشه ! ههههه
حالا از همه کار خونه یه دونه اش دیگه غوغاس !
اگه گفتین ؟
رخت پهن کردن !!! هههههههههه
عجب چیز ضد حالیه این ! ههههه
مخصوصا که تو رخت پهن کنی و یکی بهت بخنده ! ههههه
یعنی خیلی حال میده ، خدا نصیب کنه ! ههههه
البته خدا نصیب هم میکنه ، به تجربه ثابت شده !!! ههههه
آخه میدونین چیه ؟ ما داشتیم رخت پهن میکردیم ، یکی بهمون میخندید .
سنگین میخندیدا !!!
یعنی همچی میخندید که من میخواستم خودمو از همون رو پشت بوم بندازم پائین ! ههههه
خو آخه داشتم رو پشت بوم رخت پهن میکردم !!! هههههههههه
آدم یاد این ننه بزرگا می افته ! ههههه
خلاصه که سنگین به ما خندید ولی خب شنیدین که میگن خدا جای حق نشسته ؟
اینه که خبر رسید خدا همچین زده پس کله این رفیق ما که با سر رفته تو حموم و نشسته پای لگن و حالا رخت چنگ نزن ، کی چنگ بزن !!! هههههههههههههه
یعنی لذتی بردیم از استماع این خبر . ههههه
بعد از چنگ زدن هم که دیگه خب پهن کردنش رو شاخشه . ههههه
شنیدین که خدا گفته اگه یکی ، یکی رو مسخره کنه ، به همون بلا مبتلاش میکنم ؟ شنیدین اینو ؟
مثل اینکه راوی کل قضیه رو نگفته ، اینجوری که خدا زد پس کله این رفیق ما ، ظاهرا اصل حدیث این بوده که اگه یکی ، یکی رو مسخره کنه خدا ماشین لباسشوییشونو خراب میکنه که با دست رخت بشورن ! ههههه
یعنی خلاصه یه بلای بدتر سرش میآد خلاصه ! ههههه
حالا شما هم بهش بخندین تا دفعه دیگه به من نخنده ! ههههه
اونم با اون شدت فراموش نشدنی ! ههههه
بخندین ! هههههههه هههههههههه ههههههههههه
خب بسه دیگه ! شما هم حالا بر نگیرین دیگه !
خلاصه اینکه سفر ما کلی طول کشید و این شیکم محترم رو هم باید سیر همی مینمودیم .
خو آدم یه موقع میره رستوران ، یه موقع یه چیزی سر هم میکنه و میخوره ، یه موقع زنگ میزنه یه چیزی میآرن واسش ، یه موقع کته (برنجی یک تکه که قرار بوده قابل خوردن باشه ! ههههه) درست میکنه با نون و کنسرو خورشت میخوره ! (خو پس فکر کردین نون واسه چیه ؟ واسه اینکه کته هه رو نمیشه خورد ! باید خورشته رو با نون بخوری ! ههههه) یه موقع هم خو آدم بیسکوئیت میخوره خو ! ههههه
حالا من ایران که بودم ، گاهی پینکی زنگ میزد میگفت آخی ، چی خوردی ؟
میگفتم مثلا امروز بسکوئیت خوردم .
خداییشم بیسکوئیت خورده بودم خو !
یه روز دیگه زنگ میزد ، خو باز بیسکوئیت خورده بودم ، میگفت چی خوردی ؟
میگفتم بیسکوئیت !
یا میگفت الان داری چی میخوری ؟
میگفتم بیسکوئیت !
و قس علی هذا روز های بعدی و بعدی ! ههههه
البته میدونین چی بود ؟
خب معمولا وقتی زنگ میزد که من شامم رو خورده بودم ، داشتم فیلم میدیدم و بیسکوئیت میخوردم ! ههههههههههه
البته خب بعضی وقتا هم خداییش هیچی نداشتم بخورم ، واسه افطار و اینا بیسکوئیت خالی میخوردم .
خلاصه که ما به بیسکوئیت خور معروف شدیم .
پینکی بنده خدا هم خیلی ناراحت شده بود و پیش بابام اینا و احسان اینا خیلی ابراز ناراحتی کرده بود که وااااای این محسن غذا نداره و هی بیسکوئیت میخوره و مریض میشه و از این حرفا .
بعد احسان بهش گفته بود نه بابا ! من اونو میشناسم ، اینجوریا هم نیست و اینا .
بالاخره سفر من تموم شد و برگشتم رفتم پی کار و زندگیم .
حالا میدونین چیه ؟
احسان چند وقت پیش رفت ایران .
یعنی بعد از برگشتن من ، اون رفت .
خب ما معمولا وقتی ایران هستیم ، خونه بابام میریم دیگه .
البته اگه خونه داشته باشه ! ههههه
داستان خونه بابای ما هم قصه ایه واسه خودش ! ههههه
خلاصه این سفر من خونه بابا اینا بودم ، احسان اینا هم رفتن همونجا .
حالا احسان اون روز زنگ زده به پینکی گفته اون بیسکوئیت هایی بود که محسن میخورد و تو هم ناراحت بودی که بیچاره هیچی نداره بخوره ، یادته ؟ سماق هاشو پیدا کردم !!! ههههههههههههههههههه
نامرد رفته تو یخچال چند تا بسته کوچولوی سماق پیدا کرده ، فوری زنگ زده گزارش داده ! ههههه
خب حالا بدبختیش اینه که کار به همینجا ختم نشده که .
اون روز باز زنگ زده میگه امشب میخواستیم زنگ بزنیم شام بیارن ، گفتیم زنگ بزنیم یه رستوران خوب .
زنگ زدیم و یارو گفت آقا شما اشتراک دارین ؟
گفتم نه .
گفت خب آدرس بدین لطفا .
خلاصه آدرس رو دادم ، هنوز به آخرش نرسیده بودم گفت اااااااااا آقای فلانی شمائین ؟ حالتون خوبه ؟ چشم قربان ! الان میفرستم خدمتتون !!! ههههههههههههههههه
بعد این احسان نامرد میگه بهش گفتم ولی من که به بیسکوئیت فروشی زنگ نزدم ! ههههه
خلاصه هر شب زنگ میزنه یه چیزی میگه و ملت ما رو چپ چپ نیگا میکنن و میگن پس بیسکوئیت میخوردی ؟ ها ؟!! هههههههههههه
خب من چیکار کنم ؟
آدم مگه بده سرشناس باشه ؟!! هههههههههه
خو مام سرشناسیم خو !
حالا تقصیر من چیه که جماعت کافی شاپ داران و کبابی ها و رستوران چی ها فقط منو میشناسن ؟!! ههههه
حالا این دفعه که من برم ایران میدونم چه بلایی سر این احسان بیارم !
زنگ میزنم میگم واقعا آدم هر دفعه که میآد و میره ، کلی شرمنده این در و همسایه میشه !
بعد میگن واسه چی ؟
میگم صبح دختر همسایه سمت راستیه صبحونه می آره ، ظهر دختر همسایه سمت چپیه با ناهار میآد ، دم عصری هم دیگه چایی قند پهلوی این دختر همسایه روبرویی آدمو شرمنده میکنه ! هههههههههههههه
ممممممممم ... نه ! اینجوری که خودم ضایه میشم !!! ههههههههه
خو آخه هم سمت راست ما زمین خالیه ، هم روبرومون ! ههههه
روبرومون که دیگه اصلا کلا یه طرف کوچه خالیه جوری که ما عمرا همسایه روبرویی نداشته باشیم ! ههههه
از این سمت چپیه هم خبر ندارم ولی فکر نمیکنم چیز بدرد بخوری داشته باشن چون یه دفعه که نذری آورد ، سن ننه بزرگ من بود ! ههههه
ای بابا !
بعدشم حالا اصلا اینا هیچی ، اینا رو هم که بگم کسی حواسش نیست ، خودم متهم میشم خو ! ههههه
آها ! باید بگم صبحونه و چایی و اینا میآرن ولی وقتی منو میبینن ، چادرشونو میکشن جلو و میگن وای خاک به سرم ! سلام برادر ! اینا رو آوردم واسه کمک به فلسطین !!! هههههههههههه
هااااااااا ! همین خوب بید ! ههههه
بعدشم میگم ولی وقتی دارن میرن نمیدونم چرا از این کمک نوع دوستانه خوشحال نیستن و خودشونو نفرین میکنن و میگن آخه اینم شانسه که من دارم ؟ این دیگه کیه ؟!! هههههههههه
هااااااا ! اینجوری دیگه فکر کنم میکشنش ! ههههه
خب آقا من برم یه خورده بیسکوئیت بخورم ! گشنمه ! ههههه
میگم راستی اگه کسی ایده بهتری نسبت به این داستان دخترای محل داره ، ارائه بده ! ههههه
خلاصه که فکراتونو بذارین رو هم همچی بزنیم این احسان خان جیگر طلا رو بترکونیم ! ههههه
این وسط هم کسی نیاد بگه نــــــــــــه ! آقا احسان ، آقان و حیفه و از این حرفا !
احسان زن داره ، همون بزنیم داغونش کنیم بهتره ! هههههههههههه
فعلا بای ![]()
راستش رو بخوای وقتی به لحظه لحظه هات فکر میکنم حسودیم میشه .
شاید این حسادت رو برای اولین باره که در عمرم تجربه میکنم .
هیچوقت حسود نبودم ولی نتونستم بازم نباشم .
چقدر تر و تازه است ، چیزی که توی سینه داری .
ولی سینه من ... ، سینه من فقط درد میگیره وقتی به لحظاتی فکر میکنم که ... .
مثل همین الان !
چرا نفسم بند می آد وقتی بهش فکر میکنم ؟!!
ذهنم و فکرم هر کجا بره ، چرا به یه رد پا بر میگرده که نمیتونم دنبالش نرم ؟!!
چرا این نقطه نقطه ذهنم مثل یک تصویر کهکشانی چیزهایی رو توی ذهنم میسازه که باید به جایی ختم بشه که نفسم از اختیارم خارج بشه ؟!!
نقاط توی ذهنم روشن میشه ، صدای نفس کشیدن هام توی گوشم میپیچه ، به خودم میآم ، ... دارم خفه میشم !
باید نفس بکشم ولی ... ولی این نفس کشیدن تصویر اون نقاط رو توی ذهنم بهم میریزه .
شاید باید نفس کشیدن رو فراموش کنم که بتونم روشنایی اون نقاط رو توی ذهنم ابدی کنم .
ولی این یعنی مرگ !
شایدم به همین دلیل باشه که یکی گفت :
گفتم ندادی دل به من گفتا تو جان دادی مگر ؟!!
شاید واقعا باید جان داد .
شاید باید جان داد تا ابدی شد !
شاید اگه واقعا اجازه بدم اون نقاط توی ذهنم بدرخشن ، نفسم هم ابدی بشه !
یکی از دلایلش اینه که تا حالا از این زاویه ندیده بودمت !!!
اگه واقعا تصور کنم چیزهایی که مثل رد شمشیر روحم رو پاره پاره میکنن ، نفس کشیدن واقعا سخت میشه .
شاید به همین دلیله که خیلی جراتش رو ندارم که اجازه بدم دلم هر جا دلش میخواد بره .
الان برای چی دارم نفس نفس میزنم ؟!!
دستم برای چی نمیتونه روی صفحه کلید درست حرکت کنه ؟!!
ولی بجاش روی سینه ام درست حرکت میکنه !
وقتی نفس نفس میزنم و صدای ضربان قلبم توی تمام فضای قفسش میپیچه ، دستم یه راست میره به طرف سینه ام و کمی فشار میده ولی انتظار برای شنیدن اون عبارت معروف بی فایده است !!!
چقدر خوب میشد اگه میتونستم هر چی توی سینه ام هست رو بریزم بیرون تا همه ببینن !
چقدر احساس راحتی میکردم اگه میتونستم سینه ام رو از زیر این فشار سنگین خلاص کنم !
شاید بخاطر همینه که گاهی نفسم به شماره می افته و دستم میره روی قلبم رو فشار میده تا ... .
شایدم بخاطر اینه که من پیر شدم .
من دیگه پیر شدم و به یه قلب تر و تازه حسودیم میشه !
قلبی که وقتی رد پاش رو دنبال میکنم و مسیر حرکتش رو نگاه میکنم ، یاد روزهایی می افتم که وقتی توی ماشین بودم و از جایی رد میشدم ، صورتم رو کامل به طرف بیرون میگرفتم که کسی چشمام رو نبینه !
چشمام رو هم البته کسی ندید و من از این بابت خوشحالم .
ذهنم اینقدر درب و داغونه و اینور و اونور میپره که گاهی خندم میگیره !
چیزی که الان توی ذهنمه اینه :
ساده بگم ساده بگم ساده بگم دهاتی ام !
... بوی علف میده تنم ! ههههه
خب راستش دهاتی که نیستم ولی شاید تن من هم بوی علف گرفته که یاد این شعر افتادم !!!
کاش میتونستم هر چی توی ذهنمه بنویسم !!!
فعلا بای ![]()
ذهنم لبریز از لحظه لحظه هایی است که با نفس های بریده بریده ای همنشین و همزاد شده که هرگز نمیتوان یادآور بود و نفسی راحت کشید !
یکی نفسش بند آمد ...
یکی گفت " قربون نفس هات "
یکی بریده نفس هایش قطع شد و مرد !
مرگ !
به همین راحتی !
یکی گفت " وقتی داشتم میرفتم ... "
یکی گفت دستم ...
...
یکی به آرامی و زیر لب گفت " خوش اومدی ! "
و گریست !
چرا نباید گریست وقتی روبرویت لیلای هزار هزار مجنون ، چشم در چشم ، نشسته باشد ؟!!
گریستم تا روی مرمرینش به چشمانم تار شد !
چیزی نگفت .
نگاهش کردم .
بدنم لرزید .
دلم پر میکشید تا ببوسمش ولی هیهات که جراتی در دل نبود و نیست !
ای کاش دلش از سنگ نبود و زبان در کام نمیکشید و میگفت داستان آن روز را تا مرگ را تجربه کنم برای اولین بار و صد البته نه برای بار آخر !
چون خدای جهانیان قول داده که جانم را دوبار بگیرد !
ای کاش ، ای کاش ، ای کاش میتوانستم یک بار را همین امشب فدای تو کنم !
وا اسفاه که باید به انتظار نشست و امید .
به امید آن لحظه ...
لحظه جان دادن برای تو !
که به فدای تو باد همه هستی ام ای لیلای مرمرین من !
فعلا بای ![]()
فقط خواستم عرض کنم که فعلا زنده ام ! ![]()
توی همین یکی دو روزه ایشالله میآم و یه چیزی براتون راجع به این سفر ایران مینویسم .
خب الان احسان خان با تبر دم در منتظرم وایساده که اگه دیر کنم منو بکشه !!! ههههه
فعلا بای ![]()
...
و شیدایی چه حس عجیبی است !
چشمانم مرطوب شد و خشکید .
مردمی که در اطرافم در رفت و آمدند با دیدن برگه های نیم نوشته پیش رویم ، سر و وضعی که دارم و همه و همه حتما گمان خواهند برد که عاشق شده ام .
گمان میکنند که عاشق شده ام و برای فرشته ام مینویسم ولی ...
ولی آنان چقدر اشتباه میکنند .
و این چه اشتباه درست و دقیق و عجیبی است !
شاید هم من اشتباه میکنم .
و چه اشتباه درست و دقیق و عجیبی !
شیدایی همین است رفیق .
باز هم بنویسم ؟!!
شاید به قدر کافی گویا بود که قلم در این نقطه خشکید .
شاید میخواستم بگویم ...
بگویم ...
بگویم به قولی ...
تمام قلبم مال تو !
ستاره های شب هایم مال تو !
آرام قلبم ...
امروز یکی پشت سرم خندید .
چقدر آشنا بود آن صدا .
و من غرق ...
این صدا ، صدایی نیست که نشنیده باشمش .
چقدر زیبا و دلارام .
به خود که آمدم ...
در میان انبوهی از خودروهایی بودم که با سرعت از کنارم میگذشتند !
من این وسط چه میکنم ؟!!
برگرد پسر ، دیوانه شده ای !
و شیدایی چه حس عجیبی است .
باید بنویسم .
امشب شب نوشتن من است .
ولی ... ولی نمیتوانم .
شاید هیچگاه اینقدر کند نبوده ام .
امروز از همیشه کند ترم .
قلم میخشکد وقتی میخواهم بنویسم و "نمیدانم چرا" !
چون میدانم چرا !
راستی ، سینه ای دریده و چاک چیست ؟!!
این روزها چقدر تکرار کردم :
...
در این اندیشه ام که قلبم را کدامین مور خواهد خورد ؟!!
آیا سهمی از عشق نیز از آن لقمه خونین خواهد ربود ؟!!
چقدر مه آلود است خیال آنکه پاره های قلبم را لابلای دندان یوزپلنگ سیاهی ببینی !
و چه با ابهت است وقتی دریده های قلبم به حلقومش برسد .
و این همان لحظه ایست که تمام عمر منتظرش بوده ام تا فرصت غریدن را برای اولین و آخر بار بیابم .
این لحظه را از دست نخواهم داد .
خواهم غرید یک بار در نای یک پلنگ !
تمام فریادی که در گوشه گوشه قلبم خفت و هرگز بر نیاوردم را یکباره خواهند شنید .
وه که ناله لحظه هایم چه دلهره آور و به یاد ماندنی است !
ناله نایم را سرخ رنگی چشمانی هرگز فراموش نخواهد کرد .
و اشکی که میتراود و میریزد و میبارد تا آرام کند شعله های نعره ای که چون تیر به جانش نشسته است ولی هیهات !
به یاد ماندنی است !
یکبار خواهم غرید و گلویش را خواهم درید ، آن یوزپلنگ سیاه که روحش را به من داد !!!
و شیدایی چه حس عجیبی است !
فعلا بای ![]()
مدتیه دستم روی کیبرد قفل شده !
نمیدونم چی بگم !
چند بار نوشتم : "آخه مگه یه آدم چقدر میتونه نامرد باشه ؟!!"
به خودتون نگیرین ، این پست رو دارم سفارشی برای یکی مینویسم !
کاش میتونستم خفتش رو بگیرم و لااقل همین نوشته رو بذارم جلوش که بخونه !
کاش میتونستم وقتی داره میخونه ، یکی محکم بزنم پس گردنش !
چقدر نامرد !!!
!!! THIS IS FORUS BUT ACCESS IS DENYED
!!! ACCESS IS DENYED ! ACCESS IS DEN... , ACCESS IS FUCKED
الان یاد ...
نظرتون چیه بیخیال شم و ادامه ندم ؟!!
فعلا بای ![]()
سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !
عرض به خدمت انور شما که این بنده حقیر عازم خاک پاک وطنم !
معمولا وقتی ایران میآم و میرم ، قبل از سفر خب چیزی نمینویسم و بعد از سفر میآم و یه چند سطری خط خطی میکنم . (تیریپ شکسته نفسی و اینا !
)
منتها این بار فرق میکنه و مجبورم قبل از سفر یه چیزی بنویسم .
آخه نیست که شنیدم وسط تهرون عینهو فلسطین شده ، اینه که دارم شهادتین گویان میآم ! ههههه
حالا خلاصه خواستم بگم اگه خوبی ای ، بدی ای ، چیزی از ما دیدین حلال کنین ، البته خب نکردین هم نکردین ! ههههه
به قول یارو گفت اگه بازماندگان حلال کردن که کردن ، اگه نکردن دایورت کنن به ... جنازه ام ! ههههههههه
بعد هم نیست که میگن اینایی که وسط خیابونای تهرون دارن شل و پل میشن ، هیچ خبری ازشون بیرون نمیآد ، اینه که من گفتم یه فکری بکنم که اگه اون وسط درازم کردن کف خیابون لااقل شما باخبر شین !
خلاصه گفتم بگم که من آخرین چیزی که خورده ام تخم مرغ گوجه بوده ، اینه که اگه دیدین وسط میدون انقلاب یا سر چهار راه ولی عصر یا مثلا نزدیکیهای وزارت کشور و اینا تخم مرغ گوجه پاچیده به در و دیوار ، بدونین تیر خورده توی شیکم من !!! هههههههههههههههههههههه
آقا خلاصه دیگه العفو و الامان ! ههههه
راستی اگه منو به زور شهید کردن ، سرقفلی این وبلاگ هم میرسه به امیر ! (همون امیر تنهای خودمون ، رفیق فابریک بیتا رو میگم) چون یه بار امیر داشت میمرد ، قرار شده بود وصیت کنه سی دی هاش و بیجامه اش به من برسه !!! ههههههههههههه
بعد هم قرار بود که یه لنگه بیجامه اش رو گره بزنه از دم پاچه اش ، بعد سی دی ها رو بریزه توش !!! ههههههههههه
اینه که حالا منم نیست که مرام دارم ، گفتم جبران شه ! ههههه
فقط دیگه بیجامه منو لازم نیست بدین به امیر .
وصیت میکنم که بیجامه ام به احسان خان جیگر طلا برسه ! هههههههههههههه
بنده خدا احسان سالهاست زیرشلوار نداره !
یه دونه داره که آدم هر وقت میبینه یاد بینوایان می افته ! ههههه
فکر کنم اینو از وقتی پنجم ابتدایی بود میپوشید ! ههههه
میخواد تا وقتی پسرش ایشالله میره کلاس پنجم خودش بپوشه ، بعد بده پسرش بپوشه و این نهضت رو ادامه بده !!! ههههه
لامصب جنسش هم اینقده خوبه که هیچطوریش نمیشه ! ههههه
خلاصه دیگه حواستون به تلوزیون باشه ببینین جایی تخم مرغ گوجه نپاچیده باشه به در و دیوار ! ههههه
فعلا بای ![]()
پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !
سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !
امروز با استاد زبانم در مورد انتخابات صحبت میکردم .
گفتم یک مشکلی وجود داره و اونم اینه که حرف های ضد و نقیض زیاد زده میشه .
اونم در تریبون های رسمی !
استاد زبانم میدونه که رقابت بین احمدی نژاد و موسوی هست و دو نفر دیگه رای نخواهند آورد .
وقتی گفتم حرف های ضد و نقیض زیاده ، گفت یعنی هر دو دروغ میگن ! آره ؟
گفتم هم میشه بگی هر دو دروغ میگن ، هم میشه بگی هر دو راست میگن !
گفت مگه میشه ؟ چجوری آخه ؟!!
گفتم خیلی ساده است ، هر کودوم فقط بخشی از حقیقت رو میگن .
این کار البته میتونه عمدی یا سهوی باشه ولی بهرحال اتفاق می افته .
گفت یعنی چی ؟
گفتم یه مثال برات میزنم .
گفت توضیح بده ببینم شما ایرانی ها بالاخره راست میگین یا دروغ ؟!! ههههه
گفتم ببین ما به عنوان یک سازمان ، در نمایشگاه کتاب شرکت میکنیم .
سال 2006 من توی این سازمانی که الان هستم نبودم و کارم رو توی این سازمان در واقع از 2007 شروع کردم .
خب هر دو سال ، این سازمان در نمایشگاه کتاب شرکت داشته ، بعد از اون هم در سالهای بعدی هم حضور داشته ولی اونها مهم نیست .
میخوام در مورد این دو سال صحبت کنم .
یکی 2006 که من نبودم و یکی 2007 که من بودم و پروژه نمایشگاه رو از اول تا آخر مدیریت کردم .
من بعنوان مسئول جدید در مقام مقایسه میتونم بگم در سال 2007 موفقیت سازمان بیش از یازده برابر سال 2006 بوده !!! (بابا مدیر !!! ههههه)
گفت واقعا ؟!! تبریک میگم رئیس ! ههههه
گفتم متشکرم ولی صبر کن تا بقیشو بگم ! ههههه
ولی مسئول قبلی هم میتونه بگه موفقیت سازمان در سال 2006 شش برابر سال 2007 بوده !!! ههههه
گفت وا ! یعنی چی ؟ بالاخره کی موفق بوده ؟!!
گفتم نکته همینجاست !
من طبق اسناد و مدارک رسمی و غیر قابل انکار ، سازمان رو به موفقیت بیش از یازده برابر رسوندم و مدیر قبلی هم دقیقا طبق اسناد و مدارک غیر قابل انکار سازمان رو در شرایطی که شش برابر بهتر از سال بعد بوده حفظ کرده !
دیگه چشمای استاد زبان داشت از حدقه میزد بیرون ! به قول خودش چشماش اومده بود روی پیشونیش ! ههههه
گفتم حقیقت اینه که من موفق شدم فروش سازمان رو بیش از یازده برابر افزایش بدم ولی این همه داستان نیست ، بقیه اش اینه که من برای این موفقیت یازده برابری ، شش برابر سال قبل هزینه کردم ! و این حلقه مفقوده این ماجراست .
من میتونم بگم من یازده برابر مدیر قبلی موفق عمل کرده ام چون فروش رو در نظر میگیرم .
مدیر قبلی هم میتونه من رو به نقد بکشه و بگه من شش برابر موفق تر بوده ام چون حفظ سرمایه های مالی سازمان رو در نظر میگیره .
پس اگر بگیم که حضور در نمایشگاه کتاب یک امر مطلوب بوده ، من تنها باعث شده ام موفقیتی کمتر از دو برابر نصیب سازمان بشه نه بیش از یازده برابر !
پس هم هر دو دروغ گفته ایم و هم هر دو راست گفته ایم .
گفت وای ! راست میگی ! ههههه
مذاکره من و استاد تموم شد ولی این داستان توی مملکت ما تموم نشده !
البته این ماجرا فقط به کشور ما هم اختصاص نداره ها ، همه جای دنیا همینه .
توی این داستام مناظره ها هم این موضوع به وضوح پیدا بود .
مثلا آقای احمدی نژاد گفت که طبق اعلام بانک مرکزی تورم الان 16 درصده ؛ فرداش آقای موسوی اومد گفت طبق اعلام بانک مرکزی تورم الان 25 درصده !!!
خب آدم واقعا نمیدونه چی بگه جز اینکه بگه خب لابد اینا هردوشون دارن دروغ میگن در حالیکه اینطور نیست و داستان کاملا شبیه موضوع نمایشگاه ماست .
آقای احمدی نژاد به قول خودش تورم نقطه ای رو میگه و آقای موسوی هم به قول خودش تورم میانگین رو میگه .
تورم میانگین نشون میده که چه اتفاقی طی یک سال گذشته افتاده و نشون میده اجناس بازار چقدر رشد کرده اند تا الان ولی تورم نقظه ای نشون میده که همین الان مثلا همین امروز دقیقا وضع چجوریه و در واقع نشون میده که روند تورم رو به بالاست یا رو به پائین .
آقای موسوی راست میگفت که گرونی به مردم فشار آورده و آقای احمدی نژاد هم راست میگفت که وضع داره رو به بهبود میره .
این وسط هیچی واسه من مهمتر از این نیست که ما به عنوان "انسان" هوشمندانه و عامدانه بخشی از حقیقت رو کتمان نکرده باشیم !
اگر بخشی از حقیقت رو بگیم و با یک نگاه شیطنت آمیز بخوایم به رقیبمون آسیب بزنیم که وای به حالمون !
چون انسانیت رو از دست داده ایم و در این صورت من واقعا نمیدونم فرقمون با اون بز نر گله که به بقیه بز ها شاخ میزنه که اونها رو از میدون رقابت بیرون کنه تا قدرت سیاسی گله رو بدست بیاره چیه ؟!!
من فکر میکنم در این شرایط اون بز به طور قطع از ما برتره !
خب اون بز انسانیت نداره و ما هم نداریم ولی اون به طور مستقیم به رقیبش شاخ میزنه درحالیکه ما داریم ناجوانمردانه رقیب رو گاز میگیریم !!!
واقعا آدم اینجا میفهمه این که قرآن میگه بعضی از انسانها از حیوانات هم پست ترند یعنی چی !
خدا رو هم شاهد میگیرم که منظورم از نوشتن این چند خط این نبوده که شخص خاصی رو مد نظر قرار داده باشم یا توهین کرده باشم یا چیزایی شبیه به این .
فقط خواستم یه چیزی که فکر میکنم بعضیا شاید نیاز داشته باشن بدونن رو بگم .
راستی بخاطر همین آش شله قلمکاری که بعضیا با این آمار و ارقام درست میکنن ، من هیچوقت توی نوشته های کاریم ، حالا چه گزارش باشه چه نامه چه حالا هرچی ، هیچوقت عدد و رقم نمیآرم ؛ همیشه مینویسم الحمدلله اوضاع در این مورد خوبه یا در این مورد بده ! همین ، خلاص !!! ههههه
فعلا بای ![]()
پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !
سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !
نمیدونم این مطلبی که میخوام الان اینجا کپی کنم رو قبلا گذاشته بودم ببینین یا نه ؟
اگه گذاشته بودم که شرمنده ، اگه هم نذاشته بودم ... ممممم ، خب حالا میذارم که حالشو ببرین ! ههههه
این مطلب رو چند وقت پیش برای یه مجله نوشته بودم منتها قلم خوبی نداره چون مترجم اصلی مریض بود و معلوم نبود کی میخواد اینو ترجمه کنه بخاطر همین سعی کردم یه جوری بنویسم که توی ترجمه گیر نکنه .
خلاصه که قلم خنده دارشو بیخیال شین ! ههههه
آخر سر هم همون مترجم اصلی ترجمه کردا ! فقط ضایگیش موند واسه ما ! ههههه
و اما مطلب :
مدتهاست موضوع خاصی ذهنم را به خود مشغول کرده .
در گفتگوهایی که با دوستانم دارم ، همیشه موضوع را مطرح میکنم و نظرات آنان را نیز میپرسم و جواب های متعدد و متفاوتی میشنوم .
ولی نکته ناراحت کننده آن است که بسیاری از دوستانم جواب درستی نمیدهند چون درک درستی از موضوع ندارند .
موضوع البته خیلی ساده است ؛ دوست داشتن یا نداشتن ؟!!
همه ما در دوران های مختلف زندگی دوستانی را برای خود انتخاب میکنیم و آنان را دوست میداریم.
وجود علاقه و محبت در دوستی ها امری قطعی است .
نمیتوان گفت من با فلان شخص دوست هستم ولی هیچ علاقه ای به او ندارم .
پس ما دوستانمان را دوست داریم ولی آیا میدانیم چرا ؟!!
اینکه کودکی در مهدکودک دوست خود را دوست دارد یا آنکه بخاطر یک شکلات با او قهر کرده است ، اهمیت چندانی ندارد ؛ موضوع زمانی مهم میشود که ما در دوران جوانی بسر میبریم و عده ای را برای این زمان به عنوان دوستان خود انتخاب میکنیم .
دانستن علت این دوستی ها و این دوست داشتن ها در این دوران مهم است !
حقیقت آن است که اگر کمی به این موضوع فکر کنیم ، میبینیم بسیاری از ارتباطات ما با افراد دیگر باید مورد تجدید نظر جدی قرار گیرد !
خواهیم دید که با بسیاری افراد دوست هستیم و آنان را دوست میداریم در حالیکه شایسته دوست داشتن نیستند و بالعکس ، خواهیم دید که بسیاری دیگر را دوست نمیداریم و حتی قابل سلام کردن هم نمیدانیم ولی شایسته دوستی های عمیقند !
ولی چگونه باید تشخیص داد ؟!!
چگونه باید فهمید که چه کسی را باید دوست داشت ؟!!
من پیشنهادی دارم .
نام دوستانمان را بنویسیم و منصفانه نکاتی را در مورد آنان یادداشت کنیم .
این نکات در دو دسته جای خواهند گرفت .
دسته اول شامل صفات خوب و دوسته دوم شامل صفات بد .
منظورم از صفت خوب ، الزاما چیزی مثل تحصیلات عالیه نیست اگرچه تحصیلات نیز یک صفت خوب است ولی زیبایی هم میتواند یک صفت خوب باشد ! پولدار بودن هم البته صفت خوبی است ؛ بازوی قوی هم خوب است ؛ خوش اخلاقی هم میتواند مد نظر باشد ؛ پایبندی به اصول اخلاق و انسانیت هم بد نیست !
زیر اسم دوست خود در ستون خوبی ها میتوانیم هر چیزی که به نظرمان خوب است و در او وجود دارد را یادداشت کنیم.
صفات و خصوصیات بد را نیز به همین ترتیب .
هر چیزی که فکر میکنیم بد و نامطلوب است را در ستون بدیهای او مینویسم . این موارد میتواند شامل بد اخلاقی ، زشتی ، تنبلی و یا حتی مسواک نزدن باشد .
فقط یک نکته را حتما در نظر داشته باشید و آن انصاف است !
دوست داشتن و یا نداشتن فرد را فراموش کنیم و فقط صفاتش را به یاد آوریم .
منصفانه !
وقتی لیست ها تکمیل شدند ، بد نیست چند مرتبه آنان را بخوانیم و دقت کنیم .
وقتی به لیست های نوشته شده برای هر فرد نگاه دقت میکنیم ، یک نکته در این میان روشن میشود و آن این است که برخی از این صفات ، چه خوب و چه بد ، مربوط به شخصیت و وجود و هویت اوست و برخی مربوط به خود او نیست و شرایط زندگی او را در این حالت قرار داده است .
به عبارت دیگر ، برخی از صفات فرد مورد نظر نمیتواند در زمان کوتاهی از او جدا شود ولی برخی به سرعت قابل تغییر است .
پس هر یک از این دو لیست میتواند به دو قسمت تقسیم شوند .
ما این دو قسمت را قسمت صفات ثابت و صفات موقت مینامیم .
(یا به پیروی از انیشتن باید گفت نسبتا ثابت و نسبتا موقت !)
پس برای هر فرد چهار قسمت خواهیم داشت که عبارتند از :
صفات مثبت ثابت - صفات مثبت موقت - صفات منفی ثابت - صفات منفی موقت
پیداست که صفات موقت قابل تکیه و اعتماد نیستند چون هر لحظه امکان از بین رفتن و تغییر آنان وجود دارد و هیچ عقل سالمی نمیپذرید که به چیزی تکیه کند که هر لحظه امکان فروریختنش وجود دارد !
پس صفات موقت را کنار میگذاریم چون اهمیت زیادی ندارند .
اکنون دو لیست وجود دارد و آن صفات مثب ثابت و صفات منفی ثابت است .
بررسی این دو لیست ، دریچه جدیدی را به روی ما خواهد گشود و آن تشخیص شایستگی افراد برای دوست داشتن و یا نداشتن است .
کسی که قدرت فکری و عقلی بالایی دارد و همواره میتواند به دوستان خود از لحاظ فکری کمک کند و همه او را به عنوان یک مشاور خوب میپذریند ، آیا شایسته دوست داشتن نیست ؟!!
مطمئنا هست !
اگر فرد خوش اخلاق ، مهربان و دارای روح ملایم و آرامی نیز باشد چطور ؟
مطمئنا دوست داشتنی تر است !
اگر همیشه به پیرمرد ها و پیرزن ها نیز کمک کند چطور ؟
وای ! او بسیار دوست داشتنی است !
حال اگر همین فرد کمی فقیر باشد چطور ؟!!
آیا او واقعا شایسته دوستی نیست ؟!!
آیا فقر و یا نازیبایی صورت ، مانعی برای قدرت فکری او خواهند بود ؟!!
مطمئنا نه !
بله زیبا بودن خوب است .
ولی آیا زیبایی و ثروت برای یک دوستی کافیست ؟!!
آیا یک جوش چرکین کوچک نمیتواند هر زیبایی ای را نابود کند ؟!!
آیا یک موج اقتصادی کوچک نمیتواند ثروت های بسیاری را از بین ببرد ؟!!
ولی آیا کسی میتواند قدرت فکر کسی را از او بگیرد ؟!!
مطمئنا چنین امکانی وجود ندارد .
در مورد سایر صفات درونی و روحی انسان نیز چنین وضعیتی وجود دارد .
پس عاقلانه تر به نظر میرسد اگر برای دوست داشتن های خود دلایلی از لابلای صفات مثبت و درونی افراد پیدا کنیم و دوستی ها را بر اساس صفات حقیقی و خوبی ها بنا کنیم .
اگر چنین روشی را دنبال کنیم ، در زمان انتخاب همسر نیز بسیار موفق تر عمل خواهیم کرد .
کسی که همسرش را بخاطر شغل پدر و موقعیت سیاسی او انتخاب میکند ، اگر حزب سیاسی پدر همسرش در انتخابات بعدی شکست بخورد چه خواهد کرد ؟!!
در حقیقت این اوست که شکست خورده !
و مشکل او البته بزرگتر است چون اگر پدر همسرش در یک انتخابات شکست خورده است ، خود او در اساس زندگی اش شکست خورده است !
ولی اگر ملاک در انتخاب همسر صفات درونی و روحی او مثل راستگویی ، امانت داری ، خوش اخلاقی ، ایمان به آسمانها و خدای بزرگ ، گذشت ، عمل به قول و وعده ، صبر و چیزهایی از این دست باشد ، مطمئنا زندگی مشترک هر روز موفق تر از روز قبل خواهد بود .
پس بنشینیم و برای اطرافیانمان لیست های منصفانه ای بنویسم و به آنها دقت کنیم .
زمان آن فرارسیده که دوست داشتن ها و نداشتن هایمان را کمی غربال کنیم !
راستی چطور است برای خودمان هم یک لیست بنویسیم ؟!!
فعلا بای ![]()
پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !
سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !
امروز برای اولین بار معنای واقعی کف کردن رو فهمیدم ! ههههه
چنان کفی بنمودیم که آن سرش همی ناپیدا !
حالا داستان چی بود ؟!!
امروز توی خیابون داشتم میرفتم ، دیدم شیشه عقب ماشین خیلی خاکیه .
خب توی ماشین بودم و کاریش نمیشد کرد .
سر چهار راه ، پشت چراغ قرمز که وایسادم ، دیدم یکی از این پسرهایی که شیشه ماشینا رو پاک میکنن اونجاس .
براش بوق زدم و گفتم اگه زحمتی نیست این شیشه عقب رو یه حالی بده .
یارو هم گفت اوکی .
اگرچه من به زبون اینجا باهاش حرف زدم ولی خب دید که من خارجی ام .
رفت شیشه رو پاک کرد و اومد ، گفتم ممنون و یه پولی بهش دادم .
گرفت و به انگلیسی تشکر کرد .
منم به انگلیسی جوابشو دادم که ییهو ... !
ییهو کفی بنمودم همی بسیااااااااااااااااااااااااااااار !!!
آقا پسره شروع کرد به انگلیسی حرف زدن ... واااااااااااااااااااااای چقدر مسلط بود لامصب !!!
یعنی سرعت جمله بندی و لهجه اش اصلا یه چیزی بودا !
آقا ، من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوین !
یعنی لهجه آمریکایی بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــست !
گفتم بابا ای ول !
ببین ، یعنی کفی کردم که به عمرم چنان کفی نکرده بودم !!!
آخه اینجوری که من دارم میگم شماها میگین خب یکی بوده انگلیسی بلد بوده دیگه .
ولی آخه این لامصب اصلا انگار همه عمرش رو به جای کنار خیابون ، توی نیویورک بزرگ شده بود !
بذارین یه چیزی بگم .
من یه استاد زبان دارم که کلاس بیزنس برامون میذاره .
البته میگم کلاس بیزنس نه که کلاس تجارت باشه ها ! ههههه
فقط میریم کلاس و ور میزنیم ! ههههه
حالا اسمش چرا کلاس بیزینسه من نمیدونم .
حالا خود استاده ، یکی از بهترین اساتید زبان منطقه است .
لهجه مهجه ردیف ، تسلط به لغت بیست ، واقعا استاد انگلیسیه .
ببینین چقده توی تدریس زبان قویه که توی خود سفارت آمریکا هم کلاس داره !
یعنی توی خود سفارت آمریکا هم تدریس میکنه .
خب دیگه خیلی نیاز به توضیح نیست که چقده مسلطه و تیمیس حرف میزنه .
ولی این پسره قطعا از اون قشنگ تر و مسلط تر حرف میزد .
متاسفانه و هزاران متاسفانه چراغ سبز شد و من بخاطر ماشینای پشت سر مجبور بودم حرکت کنم و نشد که بیشتر از چند جمله باهاش حرف بزنم .
ولی لااقل یه خاصیت که داشت این بود که معنای کف کردن رو درک کردمی همی به غایت !!! ههههه
ازش که دور شدم رفتم توی این فکر که کلاسم رو عوض کنم و بیام با این پسره مکالمه کار کنم !!! ههههه
گفتم فقط اگه این کار رو بکنم و استادم با خبر بشه ، یا خودش رو دار میزنه یا منو تیربارون میکنه !!! ههههه
میگه این محسن الدنگ (هنوز هم درست یاد نگرفته بگه محسن ! ههههه) کلاس منو ول کرده رفته داره با یه پسره کولی شیشه شور ، انگلیسی کار میکنه ! ههههه
میگن الماس توی معدن زغال پیدا میشه ، همینه ها !
کف میکنیـــــــــــــــــــــــــــــــــم !!!
فعلا بای ![]()